تبلیغات
دست سرنوشت


دست سرنوشت


تورو میبوسم حتی اگه گناهه خدا امشب نزدیک ماهه
شنبه 17 شهریور 1386

دارم فکر میکنم که چه خوب بود اگه انقدر آزاد بودیم که نگران هیچی نبودیم کاش مثل خارج بود یعنی چطور بگم خیلی از محدودیتهارو نداشتیم یه سریالی هست تو ماهواره میده اسمش هست the hills یه سری دختروپسرن درست هم سن وسال من وقتی میبنمشون حسرت میخورم همه چیشون سرجاشونه تنها زندگی میکنن بادوستاشون خیلی آزاد خیلی راحت نگران حرف این وحرف اون وفلان اتفاق وبهمان  ماجرا نیستن.داشتم به این فکر میکردم که مگه ما چقدر زنده ایم؟!چقدر تو این دنیا میخوایم زندگی کنیم؟کاش میشد همه چیزایی که دوست داریم وبرای کسی مضر نیست وتجربه کنیم چیزایی که فقط وفقط به خودمون مربوطه وبس!

نمیدونم چرا تو این مملکت همه چیز به همه کس مربوطه حتی چیزایی که فقط به خودت وخودت  ربط داره .حداقلش اینه که پای خانوادت همیشه وسطه.طرز فکرا هنوز اونقدرا باز نشده که خیلی چیزارو بتونن مردم درک کنن گرچه این چندوقته چیزایی شنیدم که دارم حس میکنم کم کم داریم اون پوسته ی قدیمی رو کنار میزنیم وطرز فکرامون داره عوض میشه ولی مطمئنا به زمان من نمیرسه ولی مطمئنم بچه های ما این پوسته رو کاملا کنار زدن ودیگه حتی افکار منی که فکر میکنم یکم جلوتر ازجامعه دارم پیش میرم وقبول ندارن.تو جامعه ما خنده داره اگه یه دختر با دوستش که حتی دختره بخواد زیاد بره بیرون اینور اونور بهش لقب ول ومیدن باید حتما برای بیرون رفتنت یه دلیلی داشته باشی وگرنه دختر که الکی بیرون نمیره!

انقدر باید تو خونه بمونی تا از دلتنگیو بیکاری بمیری!

بعضی چیزا که تو همه دنیا کاملا عادیه انقدر تو جامعه ما بزرگ و وحشتناکش کردن که حتی فکرکردن بهش هم برات عذاب وجدان میاره.نمیدونم شاید بیکاریه این چندوقته زده به سرم وباعث شده بیام اینجا این چیزارو بگم .تو سن 23 سالگی حس میکنم طرز فکرم نسبت به حتی 2سال گذشته خیلی عوض شده خیلی چیزا دیگه برام ارزش نیست چون حس میکنم دیگه حتی برای جامعه هم این چیزا  ارزش به حساب نمیاد .یه زمانی یادمه گرفتن دست یه پسر هم، برام یه چیز وحشتناک بود همیشه باخودم میگفتم تو باید همینطوری بمونی !تو امانتی که به دست همسرت برسی.

 ولی رک بگم الان اینا برام خنده داره برام ارزش نیست شاید الان بیاین بگین این مرضی هم از دست رفت شایدم نگید ولی جدی جدی دارم به این فکر میکنم آخه امانته چی؟کشکه چی؟برو بابا دلت خوشه!من با یه پسر هم دست نمیدادم چون امانته شوهرم بودم؟مطمئنم پسری که بامن ازدواج کنه 100%رابطه جنسی رو قبل ازدواج بارها تجربه کرده اونوقت من ...نمیدونم اندفعه چرا انقدر دارم بازمینویسم ولی دلم میخواد اینجوری بنویسم وبلاگ خودمه هیچکیم نمی تونه اعتراض کنه!

انقدر از رابطه جنسیه قبل ازدواج میترسم که حتی فکرشم باعث وحشت کردنم میشه.میدونم نسل دخترایی مثل من دیگه داره کم کم منقرض میشه ولی بااین حال تو این سن به این نتیجه رسیدم پاکی ونجابت یه دختر به این چیزا نیست پاکی به دله یه آدمه اگه بگم 100%الان عقیدم اینه دروغ گفتم چون هنوز اون ته دلم اون تفکر سنتی رو دارم ونمیتونم ازش فرار کنم ولی فکر میکنم یه دختر میتونه روح پاکی داشته باشه ونجیب بمونه.چرا باید وحشت کنی از گفتن این حرف که دلت میخواد کسیو که دوست داریو بغل کنیو ببوسیش ؟یا حتی رابطه باهاش داشته باشی؟!!اصلا دارم چرت میگم چون خودمم هنوز سنتی فکر میکنم  چون هنوز منم شاید مثل خیلیا میگم واااای دختره رابطه داشته خاکه عاااااااالم!اگه سنتی فکر نمیکردم از رابطه جنسی قبل از ازدواج انقدر وحشت نداشتم وبرام عادی بود ولی شاید اقتضای سنمه که دلم میخواد یه سری چیزارو یه سری قانوناروبهم بزنم سنت شکنی کنم .مثل فروغ فرخزاد که از سنت شکنی همیشه برام الگو بوده وهست.

دردوچشمش گناه میخندید بررخش نورماه میخندید

درگذرگاه آن لبان خموش شعله ئی بی پناه میخندید

شرمناک وپراز نیازی گنگ بانگاهی که رنگ مستی داشت

دردوچشمش نگاه کردم وگفتم:بایدازعشق حاصلی برداشت

سایه ای روی سایه ای خم شد درنهانگاه رازپرورشب

نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دولب

فروغ فرخزاد

 

 

 




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ

میبخشم ولی فراموش نمی کنم
سه شنبه 13 شهریور 1386

دوست دارم مثل گذشته بنویسم ولی چرا برای نوشتن همیشه باید دنبال بهونه گشت؟!می خوام بی بهونه بنویسم .واسه اون نمی نویسم واسه عمری که ازم گذشت واون توش بود مینویسم.روزایی بود که ازش متنفر بودم ولی دیگه نفرتی وجود نداره .یه جا خوندم که ببخش ولی فراموش نکن!ببخش تا روحت التیام پیدا کنه چون نفرت ذره ذره وجودتو از درون میخوره ومیجوه و نابود میکنه!منم میبخشمش برا اینکه هیچ اثری ازش حتی بخاطر نفرت تو ذهن ووجودم نمونه.

دلم برا نوشته هام توی وبلاگ قدیمیم تنگ شده وبلاگی که کلا حذف شدونابودشد.چراهمیشه وقتی عاشق میشی عاشق کسایی میشی که لیاقت ندارن؟نمی خوام با خوندن این نوشته فکر کنید یه وقت هوایی شدما! نه !اصلا وابدا این طور نیست چون یه زمانی وقتی به خوابم میومد خوابم میشد رویا ولی الان میشه کابوس...

میدونید از این چندسال چی یاد گرفتم؟یادگرفتم که استثنا وجودنداره وقتی کسیو دوست داری باید ازش مخفی کنی باید نفهمه دوسش داری یاحداقل باید جلو خودتو بگیری ونگی به زبون نیاریش هیچوقت.واقعا اگه مجنون هم میفهمید لیلی چقدر دوسش داره عوض میشد؟!همه از این رو به اون رو میشن ولی هنوزم بااین همه تجربه میگم همه مثل هم نیستن حتما تو این دنیا کسی هست که این استثنا شامل حالش بشه.

بهم میگن خیلی ساده ای .خب چرا هیچکس نمیفهمه ساده بودن من عیب من نیست اینکه بقیه ساده  وروراست نیستن عیبه!اصلا چرا نباید ساده بود؟مگه زندگی چیه؟زندگی هم ساده ست مثل من مثل احساس من مثل رویاهای من.مهشید بهم میگفت تو خیلی قوی وشجاع هستی که بااین تجربه افتضاح بازم دوست داری عاشق بشیو عشق وبا یه نفر دیگه تجربه کنی میگفت اگه جای من بود نمی تونست دیگه کسیو دوست داشته باشه!نمیدونم شایدم حق بامهشیده شایدم اینم به قول بعضیا سادگیه منه!

برا خودمم عجیبه نمیدونم چرا بااین همه سختی که داشتم هنوزم دوست دارم عاشق بشم عاشق باشم وعاشق بمونم .بعضیا فکر میکنن من از الان به بعد اگه باکسیم آشنا میشم فقط واسه انتقامه اونم از دنیا از روزگار از اون...ولی خودم بهترازهرکی دیگه میدونم که اینطور نیست من هروقت اراده کنم هرزمان میتونم عاشق بشم دوباره نه برای انتقام بلکه برای عشق.شاید بخاطر احساسات زیادیه که دارم نمیتونم مدت زیادی بطور پتانسیل تو دلم نگهشون دارم دلم میخواد نثار یه انسان کنمش انسانی که دوسش دارم ودوسم داره اصلا رک بگم لذت میبرم از پای بند بودن به یه نفر از دوست داشتن یه نفرو محبت کردن بهش ...نمیدونم خب خدا هم منو اینجوری آفریده به قول دوستم طوفان احساساتم.ولی نمی خوام بگم دوست داشتم اینجوری نبودم وآدم کاملا منطقی ای بودم چون زیباترین وهیجان انگیز ترین لحظاتی رو که شاید کمترکسی تو زندگیش میتونه تجربه کرده باشه رو مدیون همین حس زیبایی هستم که خدا بهم داده...




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در سه شنبه 13 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ

من وتو
دوشنبه 12 شهریور 1386

چشام از جنس بارونه که میسوزونتش خورشید

تورو میبخشمت اما کسی جز من نمی بخشید

تورو میبخشمت اما نه اینکه باز برگردی

 میخوام یادم بره کی بودیو بامن چه ها کردی

به تعداد دلهای ما به شهر قصه راهی است

گذشتم از گناه تو باور کن خدایی هست

باور کن

باورکن

تورو میبخشمت اما نه اینکه باز برگردی

 میخوام یادم بره کی بودیو بامن چه ها کردی

غبار کینه رو شستم همه حرفاتو بخشیدم

کسی توو آینه پیدا شد که قبل از این نمی دیدم

سعید مدرس

 




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در دوشنبه 12 شهریور 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ

وعده ما لب دریا
پنجشنبه 8 شهریور 1386

اولین آپه که از خونه جدید دارم می نویسم این خونه بااینکه الان هنوز 24 ساعت نشده که واردش شدیم ولی من خیلی دوسش دارم چون یه فضای جدیده همه چی توش جدیده حتی وسایل خونه حتی تخت خوابم همه چی بوی تازگی داره اون خونه رو باتموم خاطرات خوب وبدش همونجا گذاشتم واومدم اینجا. اتاقم خیلی کوچیک ودنجه ولی خیلی خوبه چون تاحالا اتاقم با برادرم مهیار یکی بود ولی از امشب به بعد من یه اتاق جدا واسه خودم دارم که میدونم مال خود خودمه این اتاق پر از آرامشه یه کمد بزرگ هم داره که مامان به شوخی بهم میگه خوبه میتونی بری توو این کمد تا صبح تلفن صحبت کنی  .رنگ دیواراش صورتیه ملایمه که آرامش توش موج میزنه چیزی که من دنبالشم وکم کم دارم به دستش میارم .

یه اتفاق خیلی خوشگل که برام همین امروز افتاد این بود که من بعد از مدتی فکربه این نتیجه رسیدم که با تمام عشقی که به ایران دارم ولی اگه توو کشور دیگه ای زندگی کنم شاید موفق تر از اینجا باشم این مسئله رو با عمه ام که مدتی بود دنبال درست کردن کارای برادرم بود مطرح کردم ودرکمال ناباوری دیدم امروز جواب میلم ومثبت داده وازم خواسته مدارکم و براش بفرستم .خیلی خوشحال شدم وقتی ایمیلشو دیدم .سریع دویدم پیش پدرم که میدونستم اگه بشنوه خیلی خوشحال میشه همون طور که انتظار میرفت خیلی خوشحال شد هم پدر وهم مادرم .عمه ام چون بچه هاش ازدواج کردن وبا اون وشوهرش زندگی نمی کنن خیلی تنهاست برا همین خیلی دوست داره یکی از ماها رو اونجا ببره تا هم خودش تنها نباشه هم ما به یه جایی برسیم .یه زمانی من یه سری تعلقات توو این کشور داشتم که دل کندن از ایران برام غیر ممکن بود ولی حالا چیزی نیست که بخوام براش بمونم .برام دعا کنید اگه صلاحمه کارام زود زود پیش بره وبرم جایی که شاید سعادت من اونجا باشه.چون عمه وشوهر عمه ام هردو پزشک هستن مخصوصا شوهر عمه ام یکی از بزرگترین پزشکا توو آمریکا هستن که توو رشته خودشون یکی از تک ترینها هستن دختر عمه و پسر عمه ام هم هردو پزشک هستن اینا عوامل خوبی برای تشویقم به جلو هستن.

عصر ما عصر فریبه عصراسمهای غریبه

عصر پژمردن گل بود چترای سیاه توو بارون

شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده

کاش توو قحطیه شقایق بشینیم روی یه قایق

بزنیم دل و به دریا منو تو تنهای تنها

خونه هامون پره نرده پشت هر پنجره پرده

چشماخونه ی سئواله، مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی، نه کسی به فکر لیلی

کاش توو قحطیه شقایق بشینیم روی یه قایق

بزنیم دل و به دریا منو تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل از منو تو بشه غافل

قایق و باهم میرونیم، اونجا تا ابد میمونیم

جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش

نه غمش، نه جنب وجوشش، نه گلهای گل فروشش،

مثل اینجا آهنی نیست

پس بمون، یادت بمونه! کسی هم اینو ندونه،

 زنده بودیم اگه فردا، وعده ی ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا، وعده ی ما لب دریا...

 

 




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در پنجشنبه 8 شهریور 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ

چهارشنبه 31 مرداد 1386

یه احساااااااااااااااااااااااااس عاااااااااالی دارم خیلی خووووووووووووووووب اگه نفیسه بود الان کلی بهم میخندید میگفت قاطی کردیا ولی دلم میخواد برم بیرون هواااااااااااااااااااااااار بکشم داد بزنم .خیلی خوشحالم .تو دلم یه جوریه.قیلی ویلی میره.

مثل دختر دبیرستانیا شدم .احساس میکنم چقدر حالم امشب خوبه .خدایا مرسی مرسی بازم مرسی . خیلی بزرگی دیشب یه چیزی بهت گفتم امروز جوابشو بهم دادی.

امروز یه جورایی حس کردم یه جاهایی خجالتی هم میزنماااااا الان امید میگه تو و خجالت؟؟؟؟!!!ولی حس کردم قرمز شدم خجالت کشیدم ولی خیلی خوب بود یکی از بهترین روزای زندگیم بود .مثل توو این فیلمها بود نگاههای زیرزیرکی چشم وابرو اومدن ناز کردن دقیقا عین این رمانهای ایرانی.

وااااااااااای چه احساس قشنگیه نمی خوام از دستش بدم .۱۰۰ دفعه امروزو توو ذهنم دوره کردم هردفعه هم یه لبخند بزرگ اومد رو لبم.

خدایا میدونم مواظبمی پس خیالم راحته تو هرچیو که به ضررم بوده تاحالا از جلوپام برش داشتی اندفعه هم پشتم به تو گرمه وجلو میرم...

           




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ

جمعه 26 مرداد 1386

حال روحیم باید بگم 80% خوبه خوب شده به چیز خاصی فکر نمی کنم وهمین فکرنکردن باعث شده بتونم دوباره خودمو پیدا کنم همه راههای ارتباطی که میتونستم باهاش داشته باشم ومسدود کردم اولیش آی دیش بود که ignore  شد حال هوام خیلی عوض شده یه امانتی فقط دستش دارم که اونم زحمتشو به داداش گلم داداش امیدم دادم چون به هیچ وجه نمی خواستم باهاش هیچگونه ارتباطی داشته باشم زحمتشو به داداشیم دادم وگرنه بی شخصیت بودن وبددهن بودن کار سختی نیست میتونستم خیلی کارا کنم ولی نکردم معتقدم بعضی چیزا توو این دنیا حرمت داره بااینکه خیلیا نمیفهمن این چیزارو ولی به نظرم عشق یکی از اون چیزاس که حرمتش نباید از بین بره حتی الان که هیچی ازش نمونده به احترام وحرمت اون عشقی که حداقل من بهش اعتقاد داشتم والانم هنوز توو وجودم هست(البته نه به اون آدم بخصوص)سعی کردم همه چی بااحترام پیش بره البته تا جایی که ببینم طرف مقابل احترام سرش میشه واز این شعور من سواستفاده نمی کنه درغیر اینصورت راههای راحتتری هم وجود داره!

به هرحال همه چیز خوب داره پیش میره تنهام دغدغه ام درس افتادم  پروژه فارق التحصیلی وکارآموزیمه که اونم تاحداکثرآخر تابستون حله.توو میون این عوض شدنها یکی از دوستای قدیمیمو که سالها بود ازش بی خبر بودم وپیدا کردم منو گلوریا وقتی 12-11 سالمون بود باهم دوستای خیلی نزدیکی بودیم وهمکلاس بودیم جالبه هردومون توو یه دانشگاه درس میخوندیم ولی اون توو واحد پونک ومن واحد جنت آبادبالاخره بعد از 10 سال دیروز تونستیم صدای همدیگروبشنویم خیلی سورپرایز شدم صداش دقیقا توی گوشم بود وجالبه تنها تغییری که توو صداش بوجود اومده بود این بود که یکم بزرگتر شده بود همین.

خلاصه روزای خوبیو دارم تجربه میکنم .یکی از کسایی که توو این مدت خیلی خیلی کمک کرد تا تونستم به خودم بیام نیما بود باید ازش تشکر میکردم همه دوستام مثل نفیسه (از خواهر برام عزیزتره) داداشی امید(عین داداش بزرگترم میمونه)ومهشید گلم (که اونم برام خیلی عزیزه) وهمینطور سینای نازنین وبقیه دوستام  بهم خیلی کمک کردن ولی نگفتن اسم نیما اینجا بی معرفتیه نیما از زاویه دیگه ای کمکم کرد که ازش همینجا تشکر میکنم اگه نبود شاید الان اینجا نبودم.حال جسمیم هم که هنوز دارم دارو مصرف میکنم خواب رفتگیه دست وپام هنوز ادامه داره ولی امیدواریم در دراز مدت بهبود پیدا کنه.از نظر روحی هم خوبم فقط به قول بچه ها اعصاب معصاب خط خطیه کوچکترین فشار عصبی باعث تشنج ولرز میشه برام .ولی به هرحال مرضی از این بیدا نیست که با این بادا بلرزه من با بیماریم مبارزه میکنم میجنگم وشکستش میدم.مطمئن باشید.

             




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ

تلافی
دوشنبه 22 مرداد 1386

گفته بودم یه روز بهت، تلافی در میارم

تلافیم اینه عزیزم کاری باهات ندارم

غروب عشقمون برام چه باشکوه وخوبه

برای من تولده برای تو غروبه

از این به بعداسم مارو جدا جدا میارن

آخه حساب تو غریبه رو سوا میزارن

میتونی بشینی بگی که برمیگردم

اصلا خودت یه روز میای میگی که توبه کردم

اونروزا که چشمای من چشمه ی گریه بودن

داشتن برای اینروزا ترانه میسرودن

گفته بودم یه روز بهت تلافی درمیارم

تلافیم اینه بعد ازاین کاری باهات ندارم...

                                       




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در دوشنبه 22 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

....
دوشنبه 15 مرداد 1386

هنوز جای کبودیه سرم ها رودستم بود که یه حسهای عجیبی بهم دست داد حال روحیم خوب شده بود ولی از نظر جسمی ...

اول از نوک انگشتها دستم شروع شد یه خارش کوچیک بود که فقط توو سرانگشتهام حس میشد یه 2هفته ای بود این حس وداشتم اول فکر کردم باید یه حساسیت پوستی باشه ولی وقتی این حس به پاهام هم منتقل شد روش دقیق ترشدم دیدم یه حس سوزن سوزن شدن ضعیفه کم کم این حس توی دستام قوی تر شد وقوتش به پاهام هم منتقل شد کم کم داشت اذیتم میکرد دیگه کم کم مطمئن شدم که این حالت مرموز همون حالت سرشدنه حالت خواب رفتگی حالت کرخی .دیروز انقدر زیاد شد که موقع راه رفتن هم حس کردم تا زانوام داره سر میشه....

امروز رفتم بیمارستان اول پیش دکتر داخلی بهش گفتم که این چندوقته مدام فشارم پایین بوده وزیر سرم میرفتم ولی الان این حالت بهم دست داده.دستگاه فشار خون وآورد تا فشارم وبگیره توی چشمای مامان میخوندم که داره دعا میکنه که خانم دکتر بگه خانم فشارش پایینه واسه اینه.فشارم وگرفت گفت فشارش اصلا پایین نیست مامان گفت آخه خانم دکتر الان آبمیوه وکیک خورده حتما واسه اونه فشارش رفته بالا خانم دکتر یه نگاهی به چهره نگران مامان انداخت وگفت خانمم فشار فقط بانمک بالا میره نه شیرینی .یه سری آزمایش نوشت گفت اینارو همین الان برو بده بگو اورژانسیه زود جواب وبدن .

رفتم طبقه پایین آستینمو بالا زدم یه سرنگ خون ازم گرفتن وگفتن 1ساعت دیگه آماده ست.1ساعت توو بیمارستان نشستیم تااینکه جواب آماده شد و دوباره رفتیم طبقه بالا اتاق دکتر جواب آزمایش ودید یه نگاه بهش انداخت وگفت خونش مشکلی نداره فکر کردم شاید از کم خونی باشه ولی مشکل خونی نداره شما برین پیش دکتر مغزواعصابی که بهتون معرفی میکنم مامان پرسید خانم دکتر چیز مهمیه لبخندی زدو نگاهی به من کردوگفت ایشالله که چیزی نیست نگران نباشین. پزشکیو معرفی کرد که 2سال پیش موقع تصادفم پیشش رفتم .مامان نگران تر از قبل به طرف اتاق دکتر راه افتاد سوار آسانسور شدیم طبقه 6 اتاق مغز واعصاب .

داخل اتاق شدیم دکتر مشکلمو ازم پرسید ومن کامل براش توضیح دادم گفت فشار عصبی داشتی؟مامانم باعصبانیت گفت بله آقای دکتر. 10 مدل معاینه ام کرد از سوزن زدن رو بدن گرفته تا چکش سر زانو وکف پا .دکتر مدام باهام شوخی میکرد ومنم سر به سرش میذاشتم هی نگام به مامان بود میخواستم یکم بخنده از این حال بیاد بیرون ولی....دکتر برام   ام آر آی  نوشت وهمینطور عکس از مغز .مامان پرسید دکتر چیز خاصیه؟گفت نگران نباشید ایشالله که چیزی نیست شما اینارو انجام بدین ببینم جوابش چیه هم خانم دکتر هم دکتر مغز واعصاب مشکوک به ام اس بودن مامان هم ترسش از این بود راستش خودم هم یکم ترسیدم ولی نه بخاطر خودم بخاطر مامان .توو راه برگشت مامان با حالتی که پر از خشم ونگرانی بود گفت هرکسی وهرچیزی ارزش نداره میدونستم منظورش به کیه گفتم مامان میشه اصلا دربارش حرف نزنی؟گفت نه!باید بگم تا 4روز دیگه اگه دوباره پیداش شد نری طرفش.گفتم نمیرم مامان من همه راههای ارتباطی بااونو بستم حتی دوستاشو هرچیزی که نشانی از اون توش باشه .مامانم همش نفرینش میکرد حق داشت منم توو دلم همونارو تکرا کردم وازخدا خواستم نشونش بده چون امروز همه دکترا گفتن مال فشار عصبی ایه که بهم واردشده.




نوشته شده توسط بازیچه سرنوشت در دوشنبه 15 مرداد 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza